|
ارتفاع دلم از هر سطحی بالاتر است هرچه می بینم ایهام جنگل و دریاست صدافسوس سهم من از آسمان یک پنجره برای تماشا و سکوتی به وسعت فریاد..... [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 18:3 ] [ مهناز چالاكي ]
درهنگامه بودن و نبودن ها آنجا که آونگ زمان می نوازد و سحر زمزمه می کند واژه های شب را می آیم از سکوت از تدفین واژه ها در قبر آه هنوزهم در میان بادهای سرد لا به لای انگشتانم زوزه می کشد برگ های یاد ِ تو می دانم برای تو ، فرقی نمی کند روزهای گریخته ام درقاب هیچ تقویمی نمی گنجد و فردا دیروزیست که خمیازه می کشد در کنج اتاق ام به جرمی که نیامده است وقت تنگ است زمین بر مدار نگاه تو می چرخد فصل تعارف نیست فصل جدایی نیست بیا ببین برایت پنجره کشیدم شاید فردایمان آفتابی باشد [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:0 ] [ مهناز چالاكي ]
اعتراض وارد نیست هرجا رنجیدم ، لبخند زدم ضربه محکم تر شد ==========
خودم را رنگ می کنم وقتی بیدار می شود زخمهایم ========== اشتباه من بود بس که مرور کردم ، ترا اکنون ، به یاد نمی آورم زندگی را ========== تمامی ندارد " دلتنگی " فرقی نمی کند در مقیاس اندازه یا نوع ================= درون من پرسه می زند چیزی شبیه حس تنهایی آنگاه که آغوش می گیرم تمام دلتنگی هایم را بجای تو [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 19:11 ] [ مهناز چالاكي ]
وقتی خزان قد می کشد درون پنجره ی تنهایی ام خاموش می نشینم بی هیچ سرور و ترانه یی از پشت بیدستان خاکستر قلم می زنم با لهجه ِ سیاه قلم آی .... رفته از یاد ِ زمان صدای خش خش احساسم در کنار رقص نیلوفر و مرداب دل شکسته ام در حریم خدا ، خانه ِ دل با رنجی همیشگی و پیراهنی خیس ایستاده ام ، ناباورانه از پشت حصارهای شیشه ای به نظاره مرگ خاموش خود وقتی خزان قد می کشد [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 17:35 ] [ مهناز چالاكي ]
سكوت جاريست فريادها در گلو مرده تنهايي حاكم شده سكوت من اعتراضي ست ناگفتني از نگاهم مي تراود تو به تفسير آن مي نشيني من بدون هيچ فردايي از خط قرمز مي گذرم و به احترام ، چراغ سبز روي آسفالت خيابان ، طاقباز خواهم ماند تا شايد عابران سكه هاي كفاره را نثار من كنند [ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 10:28 ] [ مهناز چالاكي ]
از پشت حصارهای شیشه ای
در سکوتی وهم آگین
درسوگ خود
تنها گریستم
هوا سنگین است
لحظات پشت پنجره
و پرنده ِ نشسته روی کابلهای کوچه بن بست
نفس سردم هنوز
روح شعری را درخود دارد
ذهنم ، دلمرده وخاموش
از درون بهت معصوم سکوت
در هیاهوی دیواره های دنیا
که فرو ریخته از درد
دستهایم
ریشه شعر سیاه را می پروراند
از حجم حادثه ، بی پروا می گذرم
می دانم در دستهای تو ، آغاز نخواهم شد
تو هم چنان
پای محکم به زمین می کوبی
اما همچنان ، در سفرم
از نگاه تو تا دل
خوب میدانم ، روزی
تنهایی مرا ، باد خواهد برد
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 9:43 ] [ مهناز چالاكي ]
بی تو در پایانم کنج مخروبه ی این زندانم قصه خوان گشته ام از دوری تو در دل شب تو ببین تشنه ی هر بارانم از دلت می خوانم ==================
عاشقم ساخته ای رنگ گل را به دل انداخته ای شده ام بیدل و بیتاب ِ جمالت یارا تو به هشیاری من تاخته ای بال و پر باخته ای ================= ای یارمن در آسمان تارمن در بارش باران ، بیا پرواز کن بی طاقتی شد کارمن دلدارمن
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 17:7 ] [ مهناز چالاكي ]
چشمانم را از قاب پنجره به درون کوچه می آویزم میدانم ، نمی آیی انکار نمی کنم دل واپسی من از نیامدنت نیست ذهن زخمی ام یاد تو را نشانه می رود
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 20:27 ] [ مهناز چالاكي ]
دیرزمانی ست دوست دارم دفن کنم خاطراتم را شاید قطار لحظه ها با خود ببرد و خیالم پرشود از حس پرواز
[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 23:57 ] [ مهناز چالاكي ]
آقای من سالار بی همتای من صبحی غم انگیز است عاشورای عشق ای دیده ی دیبای من تنهای من
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 22:28 ] [ مهناز چالاكي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||